تبليغاتX
آتیش پاره
این وبلاگ شرح کلیه شادی های یه آتیش پاره اس
...::: WELCOME TO MY WEBLOG :::...
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 15:49
من شرمنده ام!!
سلام مخصوص خدمت ناما خان و تانی جون و مهسای گلم و نانی کوچپولوی با مزه ام و شبگرد خودمونو و ....

از همه عذر خواهی می کنم بابت این غیبت صغری! که البته می خواد تبدیل شه به کبری

واقعا ببخشید ولی دیگه چه کنم؟؟؟ این چند ماه رو باید از همه جون مایه بزارم. حتی کامپیوتر خونه رو هم جمع کردم....

امروز اومدم بگم با اینکه دلم برای همه تون زمین تا زیرزمین تنگ شده بود ولی نتیجه داد. آخرین سنجش  سال ۸۵ رو خیلی خوب دادم:

ادبیات: ۵۹

عربی:۴۵

معارف:۶۰

زبان :۴۷

ریاضی: ۶۱

فیزیک:۴۵

شیمی: ۵۰

 اونقده ذوق کردم واسه ریاضی آخه همیشه پایین بود...

از هموتون ممنونم که به یادم بودین..... حالا حالاها نمی آم...برام دعا کنین و بدونین دلم برای همه تون تنگیده هوار کیلو!!!!!!

 

دوستون دارم. دعا یاتون نره......

دوست کوچولوی شما: دنیا


لينك ثابت نوشته شده توسط دنیا خوشحال |

جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 16:24
قالب نو!

سلام

به به! به به! می بینم که رازم فاش شد و اسمم معلوم شد.

-راستی دنیا جون! قالب نو مبارک چقدر قشنگه!

- منموم (ممنون) والا قابل داره وگرنه حتما تقدیم می کردمش بهت

- جدی؟ حالا کی برات زده؟

- مگه کوری نمی بینی اون پایین لوگوش هست؟؟؟؟

- ا! حالا تو مجبوری ضایع کنی منو؟؟؟

- خب دیالوگتو بگو تو می خوای فی البداهه یه چیزی بگی منم می خوام فی البداهه جوابت رو بدم.

- نمی خوای بگی از کجا آوردی؟؟

- والا این قالب رو نمیا خان و تانی جونم برام زدن.(این مال نیما)( اینم مال تانی جون)

- خوش به حالت چه دوستای خوبی!

- دلت سوخت آره؟

- آره.

- خب مهم نیست. مهم اینه که جای...

- بی ادب

- من که هنوز چیزی نگفتم ! من می خواستم بگم خوبه دلت سوخت! ریشه ات نسوخت. تو فکر بد می کنی دیگه به من چه

- چی می کشم من از دست تو!

- بسه دیگه چقدر حرف می زنی! اومدم از نیما خان و تینا جونم یه تشکر کنم حالا اگه تو گذاشتی!

- خلی خب بفرما تشکر کن!

-نیما خان و تانی جونم دست گلتون درد نکنه که وقت گذاشتین و این خونه خجل رو واسم دلست کردین.

ملسی ملسی ملسی

- تموم شد؟

- ا!!!! برو اون ور دارم حرف می زنم!

این شعل هم مال هل دوتونه! با هم نصف کنین دعواتون نشه

-------------------------------------------

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی

مادری دارم، بهتر از برگ درخت

دوستانی، بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است:

لای این شب بو ها، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه

اهل کاشانم

پیشه ام نقاشی است

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود.

چه خیالی، چه خیالی ... می دانم

پرده ام بی جان است

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله ی مذهب بالا

تا ته کوچه ی شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

رفتم، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی

چیزها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.

قفسی بی در دیدم که در آن ، روشنی پر پر می زد

نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی دوری شبنم بود

کاسه ی داغ محبت بود

من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز ...

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت :"شما"

من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم از جنس بهار

زندگی رسم خوشآیندی است

زندگی وسعتی دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو

برود

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

چه اهمیتی دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه را باید شست

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است

روشنی را بچشیم

لب دریا برویم،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب

پرده را برداریم:

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند

چیز بنویسد

به خیابان برود

ساده باشیم

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم

... ! "


لينك ثابت نوشته شده توسط دنیا خوشحال |

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:34
شعر (1)

سلام.... چطومین؟؟؟؟؟؟؟ همه خوبین؟ قوچ می گذله؟ آله منم بدک نیستم......

امروز موضوع نوشته ام کاملا متفاوته

دیشب دلم وارد بازی های پیچیده شده بود یه شعر نوشتم....

خوشحال می شم نظرتونو بدونم....

راستی اون جایی اش که پر رنگه مال حمید مصدقه....

امیدوارم خوشتون بیاد.....

 

 

 نقطه تاریکی نور

می روم من از نور

می شوم نقطه ی تاریکی نور

می تراود در نگاهم دریا

پر ز موج پر تلاطم پر نشیب

 

می خزم بین ورق های غمم

قلمم در دست اما حیف

نیست نای نوشتن افسوس

تو کجایی؟

تو کجایی که ببینی امشب

-دریای دلم طوفانی است-

آسمانِ غم دل می غرد

ابرها می گریند

رعدها می خوانند

-قصه ی تاریکی ام-

ناخدایی نیست کشتی را

می رود در دل شب کشتی تنهایی ام

و من از دور به تو می نگرم...

 

 

تو کجایی؟

تو کجایی که بگیری دستم

تو کجایی که ببینی بودنم را در قفس

قفسی سرد پر از بود و نبود

پرِ از پستی ها

و دلم بی قرار

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم

و من از دهکده ی سرد بیابان دلم می خوانم

که کسی نیست که در این نقطه کور

به دلم اندازد

-نقطه ای بس پر نور-

 

می روم من از نور

می شوم نقطه ی تاریکی نور

که در این شهر پر از رنگ و فریب

-بشناسیدم ... از دور-


لينك ثابت نوشته شده توسط دنیا خوشحال |

دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 13:17
امروز تاسوعا

لينك ثابت نوشته شده توسط دنیا خوشحال |

جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:6
عربی- مشاوره - زانتیا
 

به به سلام علیکم حال شما؟ خوبین؟ خوش می گذره

به من که خیلی دیبازر( مشاورمون) می گه به خودتون باج بدین. بگین اگه تا فلان ساعت این قده درس خووندم مثلا فلان سریال رو می بینم....

من که قربون خدا برم همه رقمه به خودم باج می دم چه اون درس رو بخوونم چه نه.

البته یکی دو شبه متحول شدم. ( متحول بر وزن....متفعل داریم؟ اگه داریم همونه..... چشم آقای مهاجر روشن. )

گفتم مهاجر یاد سه شنبه افتادم. سه شنه عربی داشتیم می خواست منصوبات رو درس بده. یه چیزی از منادا گفت که یکی از آی کیو های کلاس گفت: ببخشید آقای مهاجر پس یا ابوالفضل غلطه دیگه؟ باید باشه یا اباالفضل. مهاجر نگاش کرد و انگار که خوشش اومده بود گفت آره آره.... شما نگاه نکنین ترکا ( من شرمنده من خجالت من دپرس معلممون گفت به من ربط نداره من فقط نقل قول می کنم.) می گن ابیلفضل ابیلفضل ابیلفضل

همه زدن زیر خنده

من گفتم چرا آقای مهاجر؟ مگه ابوالفضل اسم نیس ما که نمی تونیم ساختارش رو عوض کنیم.

گفت اعرابشه. من گفتم چه ربطی داره...

حرفم و قطع کرد و گفت؟: مهاجر توی جمله اعراب مختلف می گیره. یه جا می شه مهاجرُ یه جا می شه مهاجرَ یه وقت هم شما می گین ااااا مهاجره اومد. همه زدیم زیر خنده و گفت: آره؟؟؟؟

من گفتم: نه من می گم آقای مهاجر اومد.........گفت: ا ! خسته نشی! گفتم نه مراقبم شما جوابمو بدین. دوباره دو ساعت خودشو کشت که بهم بفهمونه من آخر سر گفتم می دونین مثل اینه که من به مهاجر بگم مَهوجر.

همه زدن زیر خنده اون گفت بابا ابو اسما خمسه است.

بالاخره کارت تلفن ما اعتبارش مشخص شد و من گفتم آهان... اومد بقیه جزوه رو بگه یه مکث کرد منو نگاه کرد و گفت به من چی گفتی؟ گفتی مهوجر؟ من با لبخند ژکوند نگاش کردم و سرمو تکون دادم و گفتم: ممل مهوجر

دیگه خودشو هم باید از رو زمین جمع می کردی. اما خنده اش در اون حدی نبود که مثل ما باشه. اون اگه یه لبخند بزنه مثل قهقهه می مونه.

دیگه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بزار .... ا... صبر کن دارم فک می کنم. آهان! قبلش دیبازر داشتیم. اومد تو کلاس بچه ها هنوز داشتن می نوشتن. آخه این خاکی که به قول بابام باید روش آب ریخت که گلی شو هم ببینیم. تخته رو پر کرد و رفت ما هم داشتیم می نوشتیم( منهای من که بی خیال نشسیته بودم) اومد تو کلاس و گفت من 5 مین وقت می دم بعد پاک می کنم. یکی کلاس ساکت بود که من یاد یه چیزی افتادم و گفتم:....... ا آقای دیبازر می گم شیرینی نمی دین؟ ابروهاشو انداخت بالا گفت: به چه مناسبت. گفتم نمی دونم والا فک کنم ماشینتونو عوض کردین. گفت من نه؟

گفتیم: پس اون زانتیا مشکیه ........

گفت بابا مال آقای ضیقمیه. حالا ما هی می گیم بابا مال خودتونه. گفتم خب عیب نداره همین جوری شیرینی بدین ما همین جوری هم قبول داریم. خندید اومد سمت ردیف ما و گفت: ببین من اگه در حال غرق شدن باشم نمی گم دستمو بگیر می گم دستتو بده!

من گفتم خب شما که تا حالا غرق نشدین که اینو می گین ایشالله غرق که شدین میبینم که می گین دستتو بده یا دستمو گیر.

دیبازر هم واسه خودش عظمتی داره همه می گن تو نمی ترسی این قده سر به سرش می ذاری؟؟؟؟؟؟؟ خودش هم خندید.

فردا صبح رفتم برنامه ام رو نشونش بدم وایساده بود کنار بخاری . گرفت برنا م ام رو نگاه کرد گفتم: آقای دیبازر ماشالا نزم به تخته قدتون همچین بلنده که آدم نمی بینه نمی شه بشینین؟. گفت من هم نمی خوام تو ببینی. گفتم شاید یه بد بختی خواست در جریان باشه. خندید و نشست و همین جور که نگاه می کرد گفت که من زانتیا خریدم آره؟ گفتم آره دیگه. گفت باشه اگه خریدم می دم بهت بوق بزنی. منم کم نیاوردم و گفتم خدا رو چه دیدین شاید من زانتیا گرفتم دادم شما .....

ترکید از خنده گفت باشه تو بخر.

اینم از این. اووووووووه! سر عالی آذر 4شنبه فاطمه خواست بگه آقای عالی آذر چرا فاکتوریل می ذاریم گفت: آقای فاکتوریل چرا عالی آذر می زاریم..... اون قدر خندیدیم که از چشم خود عالی آذر اشک در اومد..... یه جا هم در اوج نصیحت بود گفت بچه ها این ذهنی که میگم رو تو جمله تون ثبت کنین.

ترکیده بودیم ها......... این از ماجرا ها حالا بیین چند تا متن  بنویسم خستگیتون در ره. مرسی که همراه بودین

 

 

جوجه اردک زشت:

جوجه اردک زشت ازدواج کرد. اما می ترسید بچه هاشم به سرنوشت اون دچار بشن و کسی بهشون بگه زشت. تصمیم گرفت به اتفاق همسرش پیش متخصص ژنتیک بره و موضوع رو مطرح کنه......... متخصص ژنتیک تغییراتی روی دی ان ای سلول های رنگی اون ایجاد کرد. جوجه اردک زشت خوشحال شد و همه بچه هاش سفید به دنیا اومدن.

نتیجه=> پیشرفت علم می تونه توی زندگی ما تاثیر زیادی داشته باشه.

هاچ زنبور عسل:

هاچ نقشه رو باز کرد . چند تا جنگل انبوه رو باید می گشت. دنبال مادرش. خیلی سخت بود. خیلی هم طول می کشید. اصلا هم حوصله اش رو نداشت. یه آگهی داد توی روزنامه پنج هزار دلار هم جایزه تعیین کرد برای کسی که مادرش رو پیدا کنه. همه حیوونا دست به کار شدن.

یک هفته بعد هاچ در آغوش مادر قهقهه می زد.

نتیجه=>راست می گن که پول حلال مشکلاته

مجموعه داستانک های دنیای وارونه

از افشین امیری ججین

 

راستی برام دعا کنین هفته دیگه سنجش دارم بلکه بشم 8000 یکم خیالم راحت شه من می گم درس نمی خوونم شما باور نکنین....

 

پ . ن: می خواستم یه چیزی هم درباره کرمی بگم اونو بگم ممکنه دماغ پسرا بسوزه ولی الان زیاد شد دفعه بعد ایشالله.


لينك ثابت نوشته شده توسط دنیا خوشحال |